Paperback ✓ نشانی‌ها Epub µ


نشانی‌ها باری ای عشق، اکنون و اينجا، هوای هميشه‌ات را نمی‌خواهم نشانی خانه‌ات کجاست؟

  • Paperback
  • 48 pages
  • نشانی‌ها
  • سیدعلی صالحی
  • Persian
  • 23 October 2016

About the Author: سیدعلی صالحی

سیدعلی صالحی در ۱ فروردین ۱۳۳۴ در روستای مَرغاب از توابع ایذه بختیاری در استان خوزستان در خانواده‌ای کشاورز به دنیا آمد پدر او کشاورز، شاعر و شاهنامه خوان بود؛ و در سال ۱۳۴۰ به دلیل شیوع حصبه در مرغاب همراه با خانواده به مسجد سلیمان اقامت کرده و در سال ۱۳۴۷ در همان شهر وارد دبیرستان شد در سال ۱۳۵۳ به دلایل تنبیه و تهدید از سوی مدرسه و مقامات ترک تحصیل کرد و یک سال بعد باز به مدرسه بازگشت و دیپلم



10 thoughts on “نشانی‌ها

  1. says:

    Proofs Seyed Ali Salehiعنوان نشانی ها؛ شاعر سیدعلی صالحی؛ صدا خسرو شکیبائی؛ تهران، دارینوش؛ 1374؛ در 48 ص؛ شابک 9645563429؛ چاپ دوم 1375؛ موضوع شعر شاعران معاصر ایرانی قرن 20 ماین صبح، این نسیم، این سفره ی مُھیا شده ی سبز، این من و این تو، ھمه شاھدندکه چگونه دست و دل به ھم گره خوردند یکی شدند و یگانه؛تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمدیم؛اول فقط یک دلْ دل بود یک ھوای نشستن و گفتن؛یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن یک ھنوز باھمِ ساده؛رفتیم و نشستیم، خواندیم و گریستیم؛بعد یکصدا شدیم ھمآواز و ھمبُغض و ھمگریه، ھمنَفس برای باز تا ھمیشه با ھم بودن؛برای یک قدمزدن رفیقانه، برای یک سلام نگفته، برای یک خلوتِ دل خاص، برای یک دلِ سیر گریه کردن ؛برای ھمسفر ھمیشه ی عشق باران؛باری ای عشق، اکنون و اینجا، ھوای ھمیشه ات را نمیخواھم نشانی خانه ات کجاست؟؛تھراناسفند 1374ا شربیانی

  2. says:

    می‌دانمحالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسدحالا همه می‌دانند که همه‌ی ما يک‌طوری غريبيک طوری ساده و دوروابسته‌ی ديرسالِ بوسه و لبخند و علاقه‌ايمآن روزهمان روز که آفتاب بالا آمده بوددفتر مشق ماهنوز خوابِ عصر جمعه را می‌ديدما از اولِ کتاب و کبوترتا ترانه‌ی دلنشين پرياری‌را و دريا را دوست می‌داشتيمديگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پياله‌ی آب نخواهم گرفتديگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفتديگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ايوانِ آذرماه نخواهم گرفتديگر نه خوابِ گريه تا سحر،نه ترسِ گمشدن از نشانیِ ماه،ديگر نه بُن‌بستِ باد ونه بلندای ديوارِ بی‌سوال من، همين منِ ساده باور کنبرای يکبار برخاستنهزار‌هزار بار فروافتاده‌امديگر می‌دانمنشانی‌ها همه دُرُستکوچه همان کوچه‌ی قديمی وکاشی همان کاشیِ شبْ شکسته‌ی هفتم،خانه همان خانه و باد که بی‌راه و بستر که تهیها ری‌را، می‌دانمحالا می‌دانم همه‌ی ماجوری غريب ادامه‌ی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريه‌ايمگريه در گريه، خنده به شوق،نوش نوش لاجرعه‌ی ليالیدر جمع من و اين بُغضِ بی‌قرار،جای تو خالی

  3. says:

    ای دردت به جانِ بی‌قرار پُر گریه‌امپس این همه سال و ماهِ ساکت من کجا بودی؟حالا که آمدیحرفِ ما بسیاروقت ما اندکآسمان هم که بارانی‌ستمی‌دانم که می‌مانیپس لااقل باران را بهانه کندارد باران می‌آیدمگر می‌شود نیامده بازبه جانب آن همه بی‌نشانیِ دریا برگردی؟پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود؟

  4. says:

    غریب آمدی و آشنا رفتیاما من که خوب می‌شناسَمَت ری‌رامن بارھا ،تو را بارھا در انتھای رؤیایی غریب دیده بودمتو را در خانه، در خوابِ آب، در خیاباندر انعکاسِ رُخسارِ دختران ماه،در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ایستگاه وسایه‌سارِ مه‌آلود آسمان

  5. says:

    حالا که آمدی حرف ما بسیار وقت ما اندک آسمان هم که بارانی است زیبا بود برای هدیه هم گزینه مناسبیه فقط احساس میکنم منظورش رو بعضی جاها نفهمیدم اگر کسی تونست منبع خوبی چه کتاب چه صوتچه سایت بهم معرفی کنه در مورد شعرهای این کتاب استقبال میکنم

  6. says:

    می‌دانمحالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسدحالا بعد از آن همه سال، آن همه دوریآن همه صبوریمن ديدم از همان سرِ‌ صبحِ آسودههی بوی بال کبوتر ونایِ تازه‌ی نعنای نورسيده می‌آيدپس بگو قرار بود که تو بيايی و من نمی‌دانستمدردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گريه‌امپس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟حالا که آمدیحرفِ ما بسيار،وقتِ ما اندک،آسمان هم که بارانی‌ست به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره ودوری از ديدگانِ دريا نيستسربه‌سرم می‌گذاری ها؟می‌دانم که می‌مانیپس لااقل باران را بهانه کُندارد باران می‌آيدمگر می‌شود نيامده بازبه جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دريا برگردی؟پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه می‌شود؟تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمامتمامم نمی‌کنی، ها؟باشد، گريه نمی‌کنمگاهی اوقات هر کسی حتیاز احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه می‌افتدچه عيبی دارداصلا چه فرقی داردهنوز باد می‌آيد،‌ باران می‌آيدهنوز هم می‌دانم هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسدحالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمالکه فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه می‌فهمندفقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار وآسمان هم که بارانی‌ست آن روز نزديک به جاده‌ای از اينجا دوردختری کنار نرده‌های نازک پيچک‌پوشهی مرا می‌نگريستجواب ساده‌اش به دعوت دريانديدگاناشاره‌ی روشنی شبيه نمی‌آيم تو بودمثلِ تو بود و بعد از تو بودکه نزديکتر از يک سلامِ پنهانیمرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجالخبر داد و رفتنه چتری با خود آورده بودنه انگار آشنايی در اين حوالیِ‌ ناآشنا رو به شمالِ پيچک‌پوشپنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در بادنشانم داده بودمن منظورِ ماه را نفهميدمفقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازکپُر از جوانه‌ی بيد و چراغ و ستاره شداو نبود، رفته بود اواو رفته بود و فقطروسریِ خيس پُر از بوی گريه بر نرده‌ها پيدا بودآن روز غروبمن از نور خالص آسمان بودمهی آوازت داده بودم بيايک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردیحسی غريب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زدجز من کسی تُرا نديده بودتو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌ی خسته می‌دادیتو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آينه پنهان بودیتو بوی پروانه در سايه‌سارِ‌ ياس می‌دادیيادت هستزيرِ طاقیِ بازار مسگرانکبوتر بچه‌ی بی‌نشانی هی پَرپَر می‌زدما راهمان را گُم کرده بوديم ری‌رايادت هستمن با چشمان تواندوهِ آزادی هزار پرنده‌ی بی‌راه راگريسته بودم و تو نمی‌دانستیآن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌بو بودمن خودم ديدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی طاقی گذشتچه شوقی شبستانِ رويا را گرفته بود،دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرارهر دو پَرپَر زدند، رفتندبر قوسِ کاشی شکسته نشستندحالا بيا برويمبرويم پای هر پنجرهروی هر ديوار وبر سنگ هر دامنهخطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهايی رابرای مردمان ساده بنويسيممردمان ساده‌ی بی‌نصيبِ منهوای تازه می‌‌خواهندترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب واندکی حقيقتِ نزديک به زندگیيادت هست؟گفتی نشانی ميهن من همين گندمِ سبزهمين گهواره‌ی بنفشهمين بوسه‌ی مايل به طعمِ ترانه است؟ها ری‌را من به خانه برمی‌گردم،هنوز هم يک ديدار ساده می‌تواندسرآغازِ‌ پرسه‌ای غريب در کوچهْ‌باغِ باران باشد

  7. says:

    تو چه می‌خواهی از خودت؟تکليفت چيست؟اصلا مجاز و استعاره و اين پرت و پلاهاببين عزيزماصلا چرا آمدی وقتی می‌دانستیپايانِ راه پُر از سوال و احتمالِ تهديد است؟از کی، از کجا، از چه کسی ؟ همين حرف‌هاهيچ، بزن زيرِ هر چه گفته‌ایهرچه شنيده‌ای، هرچه ديده‌ایهرچه خوانده‌ای، هرچه از هرچه از هرچه بگو من نبودم و برای همیشه برو

  8. says:

    اين صبح، اين نسيم، اين سفره‌ی مُهيا شده‌ی سبز، اين من و اين تو، همه شاهدند که چگونه دست و دل به هم گره خوردند يکی شدند و يگانه تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمديم اول فقط يک دلْ‌دل بود يک هوای نشستن و گفتن يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن يک هنوز باهمِ ساده رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم بعد يکصدا شديم هم‌آواز و هم‌بُغض و هم‌گريه، همنَفس برای باز تا هميشه با هم بودن برای يک قدم‌زدن رفيقانه، برای يک سلام نگفته، برای يک خلوتِ دل‌ْ‌خاص، برای يک دلِ سير گريه کردن برای همسفر هميشه‌ی عشق باران باری ای عشق، اکنون و اينجا، هوای هميشه‌ات را نمی‌خواهم نشانی خانه‌ات کجاست؟

  9. says:

    من، همين منِ ساده باور کنبرای يک‌بار برخاستنهزار‌هزار بار فرو افتاده‌امحالا می‌دانم همه‌ی ماجوری غريب ادامه‌ی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريه‌ايمگريه در گريه، خنده به شوقنوش نوش لاجرعه‌ی ليالیدر جمع من و اين بُـغـضِ بی‌قرارجای تـو خالی

  10. says:

    ها ری‌را، می‌دانمحالا می‌دانم همهٔ ما جوری غریب ادامهٔ دریا و نشانیِ آن شوقِ پُر گریه‌ایمگریه در گریه، خنده به شوق،نوش نوش لاجرعهٔ لیالیدر جمع من و این بُغضِ بی‌قرار،جای تو خالی

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *